جهاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهاندن . [ ج َ دَ ] (مص ) جهانیدن . مصدر متعدی از جهیدن، جستن . بجستن واداشتن . پرش دادن . به جست و خیز وادار کردن . (فرهنگ فارسی معین ). سکیزاندن : فرس بیرون جهاند از کل کونین علم زد بر سریرقاب قوسین . نظامی . اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار بیش از این در خانه نتوان گوی و چوگان باختن . سعدی . ◄ رویاندن . رویانیدن : و چون خشک شود[ درخت لیمو ] دیگرباره از بن بجهاند و باز به دو سه ساله بار آید. (فلاحت نامه ). ◄ جهاندن اسب ؛ مجازاً، اشتلم کردن . دعوی باطل داشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : همی برجهاند یلان سینه اسب که تا من ز بهرام پور گشسب . به نو در جهان شهریاری کنم تن خویش رایادگاری کنم . فردوسی .