جوانبخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوانبخت . [ ج َ ب َ ] (ص مرکب ) دارای بخت جوان . خوشبخت . خوش اقبال . مقبل : نخستین گفت کای شاه جوانبخت بتو آراسته هم تاج و هم تخت . نظامی . قدح پر کن که من از دولت عشق جوانبخت جهانم گرچه پیرم . حافظ. آن جوانبخت که میزد رقم خیر و قبول بنده ٔ پیر ندانم ز چه آزاد نکرد. حافظ.