حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به جان رسید دلم در فراق هانای دوست ترحمی کن اگر هیچ میتوانای دوست اگر تو برشکنی دشمنان به کام رسند به دوستی که مکن ترک دوستانای دوست بر آن قرار برفتی که زود بازآیی بیا به قول وفا کن بدین نشانای دوست به وصل اگر زمیان توم کناری نیست کنار من ز سرشک است تا میانای دوست خبر چه گویمت از جان خسته و دل تنگ چو در کنار دلی در میان جانای دوست من از میان بروم چون تو در کنار آیی من و تو مجمع اضداد و یک مکانای دوست من و تو هر دو به هم شرک و وحدت اینت محال و گر به شکل بوم با تو توأمانای دوست همان نزاری شوریده توم زنهار اگر مشابهتی گفتم الامانای دوست درون جانی و بل جان جان و میکوشم که مدعی نبرد بر من این گمانای دوست