حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به زیر طاق دو ابرو ساحرند او را که کردهاند مسخر عموم اردو را مرا به خیره ملامت چی میکند بد گوی چگونه دوست ندارند روی نیکو را به سیل دیده من بنگرید اگر خواهید که در عراق تفرج کنید آمو را ندیدهاند مگر روی آن بهشت آرای جماعتی که صفت میکنند مینو را به نقد وقت چو فردوس حاصل است امروز چرا نه عیش کنم در بهشت با حورا به غمزه یی دل و دینم چنان به هم بر زد که چول کرد به کل هم دل هم اینجو را فسون من چه زند پیش غمزه یی که کند به یک کرشمه مسخر هزار جادو را ز حسن او چه شود کم گر التفات کند به چون منی و چه نقصان ز رشته لولو را به بر فشاندن آستین و قهر رقیب نزاریا مده از دست دامن او را