حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کس نمیدانم که پیغامی برد یک قدم با ما به یاری بسپرد بندگیها عرضه دارد و آن گهی از دل آ [رامم] سلامی آورد تا به وصلم کی مجالی میدهد باز پرسد روی و راهی بنگرد الله الله غفلت بیاختیار بر من از بیالتفاتی نشمرد زاریی میآورد از من به دوست مرغ اگر بالای بامش میپرد خدمتی میآورد با اشتیاق گر برو باد سحر گه بگذرد دفع سودا را نزاری تا به کی خون جان با آب رز برهم خورد در تعجب ماندهام تا هیچ کس دشمن جان چون نزاری پرورد هم گران باشد اگر او را کسی از غم دنیا به یک جو واخرد