حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن ترک که با ما قدم از صدق و صفا زد یاغی شد و بر یرت گه عهد و وفا زد اول به وفا گرمتر از برق درآمد آخر به جفا صاعقه در خرمن ما زد بل غاغ شد از لشکر غم ملک وجودم تا دست تطاول به گریبان جفا زد هر آه که از سینه من دود برآورد آتش ز نفس در جگر باد صبا زد خاطر به که پیوست که ببرید ز ما مهر در خیل که افتاد و سرا پرده کجا زد گر جور کند بر من و گر تیغ زند یار با کس نتوان گفت چرا کرد و چرا زد بر هر چه کند دوست سخن نیست نزاری چون میرسدش گر بزند یا بنوازد