حیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ یَّ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- جای، مکان.<BR>۲- کرانه، جهت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ یَّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- جای، مکان. ۲- کرانه، جهت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیز. (اِ) هیز. نامرد. ملوط. مخنث . (ناظم الاطباء). عباس اقبال در حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چنین آرد: در نسخه ٔ نخجوانی آمده : هیز مخنث را و بغاء را گویند و حیز نیز گویند. اما بزبان پهلوی حرف حاء کم آید، و بزبان پهلوی دول را هیز گویند.و در نسخه ٔ سعید نفیسی چنین آمده : هیز و حیز هر دو مخنث باشد و بغاء نیز گویند. و در فرهنگ اسدی چاپی چنین آمده : هیز بغاء بود و مخنث را نیز گویند و گروهی هیز را حیز خوانند و «ح » در پارسی نادرست و بعبارت پهلوی دول گرمابه بان را هیز خوانند مگر هیز از این مشتق باشد. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). و در نشریه ٔدانشکده ادبیات تبریز آمده : حیز بر وزن چیز با حاء حطی صحیح نیست، زیرا کلمه ٔ فارسی است و بشکل هیز (باهای هوز) باید نوشته شود. صاحب فرهنگ رشیدی گوید: هیز؛ مخنث که مردم آن را حیز گویند. سپهر کاشانی در کتاب براهین العجم، باب یازدهم گوید: هیز مخنث بود و اینکه حیز بجای هاء حای بی نقطه نویسند غلط محض است چه این لغت پارسی است و در فارسی حای غیر منقوط نیامده است . با این حال صاحب بهار عجم آنرا بحای حطی ضبط کرده و بیت ذیل را به عبدالغنی قبول نسبت داده است : حذر ز صحبت زاهد حیات اگر خواهی که حیز باش و بزی دیر در جهان مثل است . (نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز سال دوم شماره ٣). و مرحوم دهخدا گوید: اینکه این کلمه را با حاء حطی مینویسند ظاهراً بدین سبب است که اصل آن خیز با خاء معجمه ٔ فوقانی است و امروز هم کردان آن را خیز (با خاء) گویند : چیمه مال برارم خنگی روغن درآرم زنه خیزه برارم کردش بزهر مارم زنکه بتخته بیفتی بحوض نقره بیفتی . (از یادداشت مرحوم دهخدا). همه با حیزان حیز و همه با گیجان گیج همه با دزدان دزد و همه با شنگان شنگ . قریعالدهر. گفتم همی چه گویی ای حیزگلخنی گفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی . گفتم یکی که مسجدیم چون نه غرمتم [ قرمطم ] گفتا تو نیز هم بچنین [ ...؟ ] زاهدی . چون حیز طیره شد ز میان ربوخه گفت بر ریش خربطان ریم ای خواجه عسجدی . عسجدی . با جحی گفت نوبتی حیزی کز علی و عمر بگو چیزی گفت با وی جحی که انده چاشت در دلم حب و بغض کس نگذاشت . سنایی . کسی از حیز سرگذشت نخواست . سنایی . فلسفی مرددین مپندارید حیز را جفت سام یل منهید. خاقانی . ♦ حیزپرست ؛ دنیاپرست است . ♦ حیزچشم ؛ هرزه . که عفت چشم نگه ندارد. ◄ آوندی در حمام که بدان آب بر بدن ریزند. (ناظم الاطباء).
حیز. [ ح َ ] (ع مص ) سخت راندن . ◄ نرم راندن . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). این از اضداد و فعل آن از باب ضرب است . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) حَیِّز به معنی مکان . (از اقرب الموارد). رجوع به حَیِّز شود.
حیز. [ ح َ زِ ] (ع، اِ صوت ) زجر است مرخر را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
جا، محل، مکان کرانه
واژگان فارسی سره واژهدان
هیز، نامرد، چشم چران