خابیه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خابیة. [ ی َ ] (ع اِ) خابیه .خم . خنب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : چون جانهاشان برکند، خونشان ز تن بپراکند آرد بفردا افکند، در خسروانی خابیه . منوچهری . و رجوع به بنت الخابیة و رجوع به خابئة و خابة شود.
خابیه . [ ی َ ] (اِخ ) شهری است که از آنجا تا ایلیا پنج روز راه است و هنگامی که عمربن خطاب بسال شانزدهم هجرت بجانب بیت المقدس میرفت از آنجا گذشت . (حبیب السیر چ ١ تهران جزء ٤ از ج ١ ص ١٦١). و رجوع به باب الخابیه شود.