خداوندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.)<BR>۱- مالکیت، صاحب بودن.<BR>۲- پادشاهی.<BR>۳- الوهیت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) ۱- مالکیت، صاحب بودن. ۲- پادشاهی. ۳- الوهیت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خداوندی . [ خ ُ وَ ] (حامص )ریاست . آقائی . (ناظم الاطباء). مهتری . مولائی . سیادت .خواجگی . شاهی . بزرگی . بزرگواری . سروری : از فضل خداوند و خداوندی سلطان امروز من از دی به و امسال من از پار. فرخی . ای ملک مسعودبن محمود کاحرار زمان بر خداوندی و شاهی تو دارند اتفاق . منوچهری . حشمت مجلس عالی بزرگ است زهی که نداشتیم بدان مجلس بزرگ چیزی نبشتن . بخواجه نبشتیم تا این کار را بخداوندی تمام کند. (تاریخ بیهقی ). نگریست و گفت : من هرگز حق خداوندی این پادشاه فراموش نکنم . (تاریخ بیهقی ). خداوندی و خوبی و جوانی تن آسانی و ناز و کامرانی چو چیزی زآنچه داری بیش خواهی ز بیشی خواستن یابی تباهی . (ویس و رامین ). خداوندی همی بایدت و خدمت کرد نتوانی گرش خدمت کنی بدهد خداوندت خداوندی . ناصرخسرو. بجز او را بخداوندی تعیین نکند. سوزنی . قدم برداشتی و رنجه بودی کرم کردی خداوندی نمودی . نظامی . مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع . مولوی . خداوندی بجای بندگان کرد خداوندا ز آفاتش نگهدار. حافظ. ◄ (حامص ) ربوبیت . الهیت : نبینی که بر آسمان و زمین مر او را خداوندی و مهتریست . ناصرخسرو. کشمکش هرچه در او زندگی است پیش خداوندی او بندگی است . نظامی . مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد مگر امید بخشایش خداوندی . سعدی (طیبات ). ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجا آورد. سعدی . ◄ (ص نسبی ) منسوب بخداوند. منسوب به خواجه . منسوب بشاه : در دولت خداوندی همگنان را راضی کردم، مگر حسود را که راضی نمیشود؛ الا بزوال نعمت من و اقبال دولت خداوندی . (گلستان سعدی ). گر التفات خداوندیش بیاراید نگارخانه ٔ چینی و نقش ارتنگیست . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
الهی پادشاهی