خدب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدب . [خ َ دَ ] (ع اِمص ) درازی . (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء). یقال : فی لسانه خدب . ◄ گولی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) هودج . (متن اللغة).
خدب . [ خ َ دَ ] (ع مص ) دراز شدن و وسیع شدن . یقال : خدبت الضربة و الطعنة؛ وسیع شد جای ضربة و طعنه . ◄ وسیع شدن و گشادن خفتان . (از معجم الوسیط). ◄ دراز شدن زمین . ◄ دراز گردیدن . (از معجم الوسیط) (از ناظم الاطباء). ◄ خودسر گردیدن . (از ناظم الاطباء). ◄ احمق شدن . (از معجم الوسیط). ◄ گول شدن . گیج شدن . (از معجم الوسیط) (متن اللغة).
خدب . [ خ َ ] (ع مص ) شمشیر زدن و شکافتن پوست و گوشت را نه استخوان . (از منتهی الارب ). خدبه ؛ شق جلده و لحمه . (معجم الوسیط). شکافتن پوست با گوشت . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ با دندان بریدن . گوشت و پوست را با دندان از هم باز کردن . ◄ گوشتی را قطعه قطعه کردن . گوشتی را بدون استخوان قطعه کردن . بریدن . ◄ کسی را زدن . بر سر کسی زدن . ◄ گزیدن مار. (از متن اللغة). خدبت الحیة فلاناً، گزید او را مار. (ناظم الاطباء) (از معجم الوسیط) (از تاج المصادر بیهقی ) (از المصادر زوزنی ). ◄ دروغ گفتن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ بزبان کسی را مجروح کردن . ◄ دوشیدن شیر بسیار. (از متن اللغة). در فرهنگ ناظم الاطباء آمده : قال فی المعیار ان اراد بالحلب المصدر فالخدب مصدر و الفعل کنصروان اراد بالحلب اللبن المحلوب فالخدب اسم .