خلاط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلاط. [ خ ِ ] (ع اِمص ) آمیختگی شتران و مردم و مواشی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ آمیزش فحل با ناقه . (منتهی الارب ).
خلاط. [ خ َ ] (اِخ ) قصبه ٔ ارمنستان میانه می باشد و سرمای زمستانش از سردی ضرب المثل است . این قصبه در ساحل دریاچه واقع شده که در آن ماهی طرنج وجود دارد که چنین ماهی در دریای دیگر یافت نشود و آنچه از این دریا صید میشود، بسایر بلاد حمل می گردد و از غرائب آنکه در مدت ده ماه در هر سال در این دریا جانوری و ماهی وجود ندارد و بعد یکدفعه ماهی بظهور می رسد که شکار می کنند و جمعآوری می نمایند و به دریای دور می فرستند. (از معجم البلدان ) : گر شاه بانوان ز خلاط آمده بحج نامش بجود در همه عالم عیان شده . خاقانی .
خلاط. [ خ ِ ] (ع مص ) آمیزش کردن با کسی . منه : خالطه مخالطةً و خلاطاً. ◄ با درد و رنج شدن . منه : خالطه الداء. ◄ گرگ در گوسفندان افتادن . منه : خالط الذئب الغنم . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ گائیدن زن . منه : خالط المراءة. ◄ شوریده عقل گردیدن . منه : خولط الرجل فی عقله . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).