خلف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- جانشین، بازمانده.<BR>۲- فرزند، فرزند شایسته. ج. اخلاف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- وفا نکردن به عهد. ۲- دروغ گفتن.
(خَ) [ ع. ] (ق.) واپس.
(خَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- جانشین، بازمانده. ۲- فرزند، فرزند شایسته. ج. اخلاف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلف . [ خ َ ل َ ] (اِخ ) ابن احمد سیستانی رجوع به خلف آخرین پادشاه صفاری شود.
خلف . [ خ َ ل َ ] (اِخ )دهی است از دهستان طبس مسینا. بخش درمیان شهرستان بیرجند. واقع در چهل هزارگزی شمال خاوری درمیان سر راه مالرو عمومی درمیان . این دهکده در جلگه واقع و گرمسیری و دارای ٢٢٤ تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات، شلغم، چغندر و شغل اهالی زراعت و مالداری . راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
خلف . [ خ َ ل َ ] (اِخ ) ابن ابی الفضل . ملقب به بهاءالدوله . رجوع به بهاءالدوله خلف ابن ابی الفضل در این لغت نامه و تاریخ سیستان شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بازمانده بدل، جانشین، عوض فرزند صالح، نیکوکار شایسته
بطلان، ضد نقض خلاف وعده کردن، به وعده وفا ن کردن دروغ دروغ گفتن
پس، پشت، ظهر، عقب، ورا (متضاد: پیش) واپس وارث (متضاد: مورث)
واژگان فارسی سره واژهدان
فرزند، جانشین، بازمانه
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی