خواب دیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب دیدن . [خوا / خا دی دَ ] (مص مرکب ) حلم . (دهار). دیدن رؤیا در حالت نوم . رؤیا. (یادداشت مؤلف ) : چنین گفت آنگاه با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان . فردوسی . هرکه چرد چمد و هرکه خسبد خواب بیند. (یادداشت مؤلف ). ◄ بالغ شدن . بسن بلوغ رسیدن . (یادداشت بخط مؤلف ). احتلام . محتلم شدن . (یادداشت مؤلف ) : پس آن مسلمانان بیشتر خواب دیدند و غسل بر ایشان واجب شد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ فکری را در سر برای امری پختن . (یادداشت مؤلف ) : که خویشان ارجاسب و افراسیاب جز از مرزایران نبیند بخواب . فردوسی . و گفت کار بسازید که بخواهیم رفت ودر خراسان نخواهد بود شراب خوردن تا خصمان خواب نبینند. (تاریخ بیهقی ). و اگر کسی خواب بیند و فرصتی جوید آن دیدن و آن فرصت چندان است که بر تخت پدر نشینم . (تاریخ بیهقی ). گفت : مر ترا خوابی دیده ام . گفت : خیر باد. (گلستان سعدی ).