خوب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شفا بخشیدن . ابراء. معالجه کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ عمل نکو کردن . کار نکو کردن : با همه دلداری و پیمان و عهد خوب نکردی که نکردی وفا. سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
به کردن، بهبود بخشیدن، شفا دادن، درمان کردن، معالجه کردن، التیام دادن کار درست انجام دادن، نیکویی کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
تهذیب کردن، ارتقا دادن خوبی کردن، لطف کردن، حسن نیت داشتن کیفیت را بالا بردن، بهتر کردن