خونریزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونریزی . (حامص مرکب ) ریختن خون . سفاکی . خون بسیار ریختن . مردم بسیار کشتن . (ناظم الاطباء). سفک دماء. خون ریزش . قتل . (یادداشت بخط مؤلف ). کشتار : تیغ از آن سو بقهر خونریزی رفق از این سو بمرهم آمیزی . نظامی . نگه دارد آزرم تخت کیان بخونریزی اول نبندد میان . نظامی . برون شد دگرباره چون آفتاب که آرد بخونریزی شب شتاب . نظامی . بخونریزی شهریاران مکوش که تا فتنه را خون نیایدبجوش . نظامی . فتنه و آشوب و خونریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی . مولوی . هیچ در وقت تندی و تیزی میل و رغبت مکن بخونریزی . اوحدی . ◄ نفث الدم . (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ طیفی واژهدان
حیض، قاعدگی، استحاضه هموراژ جراحت، زخم
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی