خویشتن داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویشتن داشتن . [ خوی / خی ت َ ت َ ] (مص مرکب ) تماسک . (منتهی الارب ). تمالک نفس . حفظ نفس کردن ازسقوط در شهوات و آفات : یک روز خواسته ٔ یکی از اشکانیان سوی او [ اردشیر ] آوردند و زر و سیم و غلام و کنیز و در میان آن بردگان اندر دختری بود که هرگز از او نیکوتر کس ندیده بود اردشیر به او عاشق شد پنداشت که از بندگان اشکانیان است و بخویشتن نزدیک کرد او را پرسید که هرگز مرد بتو رسیده است گفت نه اردشیر دوشیزگی او بستد از آنکه خویشتن نتوانست داشتن و او از اردشیر بار گرفت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خویشتن دار ای جوان زین پیر دهر تات نفریبد بغدر این پیرزن . ناصرخسرو. خویشتن دار تو کامروز جهان دیوانه ست چندگه منبر و محراب بدیشان پرداز. ناصرخسرو.