داد خواستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داد خواستن .[ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) دادخواهی کردن . عدالت طلبیدن . تظلم . قصه رفع کردن . قصه برداشتن : ز باد اندر آرد دهدمان بدم همی دادخواهیم و پیدا ستم . فردوسی . چو بد خود کنیم از که خواهیم داد مگرخویشتن را به داور بریم . ناصرخسرو. روی بدنیا نهاده ای ز ره دل داد بخواه از گل و بنفشه و لاله . ناصرخسرو. چون ندهی دادخویش و دادبخواهی نیست جز این چیز اصل و مایه ٔ پیکار. ناصرخسرو. کسی که داد بر اینگونه خواهد از یزدان بدان که راه دلش در سبیل داد گمست . ناصرخسرو. بکار خویش خود نیکو نگه کن اگر می داد خواهی دادپیش آر. ناصرخسرو. داد بالفغدن نیکی بخواه زین تن منحوس نگونسار خویش . ناصرخسرو. از هر که داد خواهم بیداد بینم آوخ بر جور خوش کنم دل چون داوری ندارم . خاقانی . ز آسمان دادخواست خاقانی داد کس آسمان دهد؟ندهد. خاقانی . ز دلت چه داد خواهم که نه داور منی ز غمت چه شاد باشم که نه غمخور منی . خاقانی . دادخواهم بر درت در خاک و خون افغان کنان گرتو داد عاشقان ندهی فغان چون نشنوی . خاقانی . صبح خیزان وام جان درخواستند داد عمری ز آسمان درخواستند. خاقانی . تا ستمدیدگان در آن فریاد داد خواهند و شه دهدشان داد. نظامی . پس سلیمان گفت ای انصاف جو داد و انصاف از که می خواهی بگو. مولوی . بر شما کرد او سلام و دادخواست وز شما چاره و ره ارشاد خواست . مولوی . سعدی به هر چه آید گردن بنه که شاید پیش که داد خواهی از دست پادشاهی . سعدی . ستاننده ٔ داد آنکس خداست که نتواند از پادشه داد خواست . سعدی . گفت ای پادشاه ناز فرزندان بر پدران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. (گلستان ). ◄ دادستدن . گرفتن داد. رفع ظلم کردن از : کز او داد مظلوم مسکین او بخواهند و از دیگران کین او. سعدی . ای صنم گر من بمیرم ناچشیده زان لبان دادگر از تو بخواهد داد من روزحسیب . سعدی . ◄ طلبیدن حق چیزی به تمامی : در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری . سعدی .