دادخواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادخواه . [ خوا / خا ] (نف مرکب ) طالب عدل . خواهنده ٔ داد. (آنندراج ). طرفدار داد. حامی و مایل و دوستدار داد : که هم دادده بود و هم دادخواه کلاه کیی برکشیده بماه . فردوسی . یکی آنکه بر کشتن بیگناه توباشی در این داوری دادخواه . نظامی . ◄ خداوند که داد مظلومان خواهد : من اول خطا کردم ای دادخواه بدان پایگاه و بدین دستگاه . شمسی (یوسف و زلیخا). مُقرّم بدان کار زشت و گناه سپردی بمن بازش ای دادخواه . شمسی (یوسف و زلیخا). یکی بر من خسته دل کن نگاه همی گفت کای داور دادخواه . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ دادخواهنده از کسی . شاکی . عارض متظلم . رافع قصّه . مظلوم . (آنندراج ) (منتهی الارب ). مستغیث . فریادخواه . عدالتخواه از کسی . ستم دیده . قصه بردارنده . معتضد. ملهوف . (منتهی الارب ). آنکه درخواست دفع ظلم کند. آنکه برای انصاف خواهی نزد کسی رود. ج، دادخواهان : همی راه جویند نزدیک شاه ز راه دراز آمده دادخواه . فردوسی . خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه ٔ دادخواه . فردوسی . هرآنکس که آید بدین بارگاه که باشد ز ما سوی ما دادخواه . فردوسی . همانگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه . فردوسی . همان نیز تاوان بفرمان شاه رسانید خسرو بدان دادخواه . فردوسی . نگر تا نپیچی سر از دادخواه نبخشی ستمکارگان را گناه . فردوسی . به میدان شدی بامداد پگاه برفتی کسی کو بدی دادخواه . فردوسی . برما شما را گشاده ست راه بمهریم با مردم دادخواه . فردوسی . منم پیش یزدان ازو دادخواه که در چادر ابر بنهفت ماه . فردوسی . هرآن کس که رفتی بدرگاه شاه بشایسته کاری و گر دادخواه . فردوسی . دگر بخشش و دانش و رسم و راه دلی پر ز بخشایش دادخواه . فردوسی . بپیش جهان آفرین دادخواه که دادش به هر نیک و بد دستگاه . فردوسی . بموبد چنین گفت کاین دادخواه زگیتی گرفته ست ما را پناه . فردوسی . بیامد بیک سو ز پشت سپاه بپیش جهاندار شد دادخواه . فردوسی . بنزدیک شیروی شد دادخواه که او بد سیه پوش درگاه شاه . اسدی . در داد بر دادخواهان مبند زسوگند مگذر، نگه دار پند. اسدی . بره دادخواهی چو آید فراز بده داد و دارش هم از دورباز. اسدی . ور ساره دادخواه بدو آید جز خاکسار ازو نرهد ساره . ناصرخسرو. دادخواهان بدرشاه که دریاصفت است باز بین از نم مژگان درر آمیخته اند. خاقانی . دادخواهان که ز بیداد فلک ترسانند داد از آن حضرت دین داور دانا بینند. خاقانی . دریاست آستانش کز اشک دادخواهان برهر کران دریا مرجان تازه بینی . خاقانی . بر در او ز های و هوی بتان ناله ٔ دادخواه می پوشد. خاقانی . جهان دادخواهست وشه دادگیر ز داور نباشد جهان را گزیر. نظامی . بدستور شه برد خود را پناه بدان داوری گشت ازو دادخواه . نظامی . خدا باد یاری ده دادخواه . نظامی . پوشید بسوک او سیاهی چون ظلم رسیده دادخواهی . نظامی . بسا آیینه کاندر دست شاهان سیه گشت از نفیر دادخواهان . نظامی . چنان خسب کاید فغانت بگوش اگر دادخواهی برآرد خروش . سعدی . تو کی بشنوی ناله ٔ دادخواه بکیوان برت کله ٔ خوابگاه . سعدی . ز جور فلک دادخواه آمدم درین سایه گستر پناه آمدم . سعدی . پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه . سعدی . جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل بفریاد دادخواه رسید. حافظ. خون خور و خامش نشین که آن دل نازک طاقت فریاد دادخواه ندارد. حافظ. خواهم شدن بمیکده گریان و دادخواه کزدست غم خلاص من آنجا مگر شود. حافظ. عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست . حافظ. داد از کسی مخواه که تاج مرصعش یاقوت پاره از جگر دادخواه یافت . (از صحاح الفرس ). نماند از گریه ٔ بسیار در دل آنقدر خونم که گر خواهم برسم دادخواهان بر جبین مالم . تجلی لاهیجی . ◄ در اصطلاح قضا و دادگستری، مدعی، خواهان .