درساختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ. تَ) (مص ل.) سازگار شدن، سازگاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ. تَ) (مص ل.) سازگار شدن، سازگاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درساختن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) ساختن . متحد گشتن . (ناظم الاطباء). همدست شدن : أسودبن عفان از فعل این پادشاه ستوه گشت و با مهتران حدیس در ساخت و عملوق را با جمله مهتران بنی طسم مهمان کرد و همه را بکشتند. (مجمل التواریخ والقصص ). در هواداری و حفظ و حراست خاندان کریم اتابکی أیده اﷲ تعصب نمود و حق گزاری کرد و با هیچ متغلب درنساخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). من جانب او فرونگذارم و با دشمنان دولت او درنسازم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ سازگاری و موافقت نشان دادن . موافق آمدن . جور آمدن . سازش کردن . ساختن . پیوند کردن : ترا دانش بتکلیفست و نادانی طبیعی زین همی با تو بسازد جهل و تو با جهل درسازی . ناصرخسرو. چنان با اختیار یار درساخت که از خود یار خود را بازنشناخت . نظامی . ولیک امشب شب درساختن نیست امید حجره واپرداختن نیست . نظامی . نشاید گفت با فارغ دلان راز مخالف درنسازد ساز با ساز. نظامی . ز روی لطف با کس درنسازد که آنکس خان ومان را درنبازد. نظامی . یقین شد شاه را چون مریم این گفت که هرگز درنسازد جفت با جفت . نظامی . شاه با او تکلفی درساخت بتکلف گرفته را می باخت . نظامی . قفل گنج گهر بیندازم با به افتاد شاه درسازم . نظامی . یا خانه بپردازی یا با خانه خدای درسازی . (گلستان ). چو روزگار نسازد ستیزه نتوان کرد ضرورتست که با روزگار درسازی . سعدی . زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب این چنین با همه درساخته ای یعنی چه . حافظ. ♦ درساختن بهم ؛ درآمیختن بهم . یکی شدن . جور شدن : نوای هر دو ساز از بربط و چنگ بهم درساخته چون بوی با رنگ . نظامی . ◄ راضی شدن . خشنود گشتن . (ناظم الاطباء). همداستان شدن . قانع شدن : با نیک و بدی که بود درساخت نیک از بد و بد ز نیک نشناخت . نظامی . از خلق جهان گرفته دوری درساخته با چنین صبوری . نظامی . وقتی چنین که شنیدی به جبرئیل و میکائیل نپرداختی و دگر وقت با حفصه و زینب درساختی . (گلستان سعدی ). ◄ ربط دادن . با یکدیگر پیوند کردن . (ناظم الاطباء). مرتبط ساختن . پیوستن . هم آهنگ کردن . نواختن . زدن . ترتیب دادن : نوائی برکشید از سینه ٔ تنگ به چنگی داد کاین درساز با چنگ . نظامی . شکفته چون گل نوروز و نورنگ به نوروز این غزل در ساخت با چنگ . نظامی . ◄ بستن . منعقد کردن : ملک را داده بد در روم سوگند که با کس درنسازد مهر و پیوند. نظامی . ◄ آماده کردن . مهیا کردن . ساختن .