دریوزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریوزه . [ دَرْ زَ / زِ ] (اِ) به معنی دریوز است که کدیه و گدائی باشد. (برهان ). آویختن از درها برای سؤال یعنی گدائی، و دریوز و دریوزه به معنی جستجو کردن از در که عبارت از گدائی است، و دریوز به معنی گدا نیز آمده چه یوز به معنی جستجو و جوینده هر دو صحیح است، و درویزه مقلوب دریوزه است . (غیاث ). نان خواستن . (اوبهی ). کدیه و گدائی باشد، و بالفظ کردن و آمدن و فرستادن مستعمل است . (آنندراج ). گدای دریوزه، روان خواه . (فرهنگ اسدی ). سؤال . درویزه . درویژه . کدیه و گدایی و بینوائی و فقیری و تنگدستی و سؤال و درخواست و ذخیره ٔ مبرات . (ناظم الاطباء). ورجوع به درویزه و درویش شود : تا روزی بهردفع بی نوائی به اسم گدائی مرا بر در زندان آوردند وبرای کدیه و دریوزه برپای کردند. (مقامات حمیدی ). از چرخ طمع ببر که شیران را دریوزه نشاید از در یوزه . خاقانی . ای بر در زمانه به دریوزه ٔ امان زان در خدا دهاد کز این در گذشتنی است . خاقانی . دهر است کمینه کاسه گردانی از کیسه ٔاو خطاست دریوزه . خاقانی . از پی دریوزه ٔ وصل آمدم در کوی تو چون کنم چون بخت روزی از گدائی میدهد. خاقانی . عقل را به کدخدایی فرومی دارم تا آب و نان از دریوزه ٔ صحت بدست می آورد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ٨٩). در کاسه ٔ پیروزه ٔ فلک همین یک مشت خاک بدست کرده کز آن دریوزه ٔ چاشت و شام توان طلبید. (منشآت خاقانی ص ١٥٠). وانکه عنان از دو جهان تافته ست قوت ز دریوزه ٔ دل یافته ست . نظامی . وعده به دروازه ٔ گوش آمده خنده به دریوزه ٔ نوش آمده مه که چراغ فلکی شد تنش هست ز دریوزه حذر روغنش . نظامی . گوش به دریوزه ٔ انفاس دار گوشه نشینی دو سه را پاس دار. نظامی . جامه ٔ دریوزه در آتش نهاد خرقه ٔ پیروزه را زنار کرد. عطار. چند از این صبر و از این سه روزه چند چند ازین زنبیل و این دریوزه چند. مولوی . یا به دریوزه ٔ مقوقس از رسول سنگلاخی مزرعی شد با اصول . مولوی . روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی، آب ده این بارمرا. مولوی (غزلیات ). که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد. سعدی . به فتراک پاکان درآویز چنگ که عارف ندارد ز دریوزه ننگ . سعدی . تمنا کندعارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز. سعدی . بنازم به سرمایه ٔ فضل خویش به دریوزه آورده ام دست پیش . سعدی . عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت، من بنده امید آورده ام نه طاعت و به دریوزه آمده ام نه به تجارت . (گلستان سعدی ). ای خدا کمترین گدای توام چشم بر خوان کبریای توام میروم بردرتو هر روزه شی ٔ لله زنان به دریوزه . جامی (آنندراج از سلسلة الذهب ). انگشت هنرور کلید روزی است و دست بی هنر کفچه ٔ دریوزه . (امثال و حکم ). ♦ اهل دریوزه ؛ گدا : گفت در دین اهل دریوزه بیست پا را بس است یک موزه . سعدی . ♦ زنبیل دریوزه ؛ زنبیل گدایی : شکم تا سرآگنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ . سعدی . ♦ لقمه ٔ دریوزه ؛ لقمه ٔ گدایی : درویش نیک سیرت فرخنده رای را نان رباط و لقمه ٔ دریوزه گو مباش . سعدی . بی نان وقف و لقمه ٔ دریوزه زاهد است . (گلستان سعدی ). ◄ این کلمه در عبارت زیر از سفرنامه ٔ ناصرخسرو آمده است و معنی مقصوره یا خانقاه دارد، و توسعاً می توان محلی گفت که در آن صوفیان را چیزی برند و دهند: و بر پهنای مسجد [ در جام ِ بیت المقدس ] رواقی است و برآن دیوار دری است بیرون آن در دو دریوزه ٔ صوفیان است و آنجا جایهای نماز و محرابهای نیکو ساخته وخلقی از متصوفه همیشه آنجا مقیم باشند. (سفرنامه چ دبیرسیاقی ص ٣٩). و رجوع به درویزه شود.