دست بربستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست بربستن . [ دَ ب َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) دست بستن . مغلول کردن : یکی راعسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست . سعدی . و رجوع به دست شود. ♦ دست کسی را بربستن ؛ دست اورا کوتاه کردن . او را از دخالت در امری یا چیزی بازداشتن : پس از این کار یعقوب بن داود... بزرگ گشت پیش مهدی و دست وزیر ابوعبداﷲ بربست . (مجمل التواریخ و القصص ). پس جعفر وزیر گشت و دست همه بربست و جان جمله بدست و قلم و فرمان برامکه اندر بود. (مجمل التواریخ و القصص ).