دل آزار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل آزار. [ دِ ] (نف مرکب ) دل آزارنده .دلازارنده . هرچیز که موجب آزردن خاطر گردد. (ناظم الاطباء). آنچه و آنکه سبب آزردن خاطر شود : ای تو دل آزار و من آزرده دل دل شده زآزار دل آزار زار. منوچهری . من هوادار دل آزارم هرزه دل خویش از هوای من بیزار مکن گو نکنم . مسعودسعد. ◄ ظالم و ستمگر. (آنندراج ). بی رحم . (ناظم الاطباء). ♦ رقیب دل آزار ؛ رقیب بی رحم و بی مروت . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ مص مرکب ) ناراحتی . دلازاری : جنگ از طرف یار دل آزار نباشد یاری که تحمل نکند یار نباشد. سعدی . ◄ (ن مف مرکب ) دل آزرده . آزرده دل : همت شیر ازآن بلندتر است که دل آزار باشد از روباه . شهید بلخی . دل آزار بهرام ازآن شاد گشت وزآن بند بی مایه آزاد گشت . فردوسی . اینت کریمی بزرگوار که تا بود هیچ کسی زو دژم نبود و دل آزار. فرخی . اگر برروید از گورم گیازار گیازارم بود از تو دل آزار. (ویس و رامین ). اگر چه بود رامین زو دل آزار براو شد روز روشن چون شب تار. (ویس و رامین ). وگر رامین بود بر من دل آزار چه باشد گر بود خشنود دادار. (ویس ورامین ). ز من خشنود باشد یا دل آزار جفاجوی است بر من یا وفادار. (ویس و رامین ). نگر چون بود رامین دل آزار گسسته هم ز مرو و هم ز دلدار. (ویس و رامین ). به پاسخ گفت رامین دل آزار مکن ماها مرا چندین میازار. (ویس و رامین ). همانگه نامه زی رامین فرستاد که ما بی تو دل آزاریم و ناشاد. (ویس و رامین ). کسی کو چون توباشد زشت کردار به گفتاری کجا باشد دل آزار. (ویس و رامین ). ♦ دل آزار شدن ؛ آزرده دل شدن . دل آزرده شدن : پشیمان گشت از آن بیهوده گفتار کزآن گفتار شد رامین دل آزار. (ویس و رامین ). قارن چون بشنید که برادر برفت با پدر تحکم و تسلط پیش گرفت و دل آزار شد و گمان برد که برادر را پدر گسیل کرد. (تاریخ طبرستان ). ♦ دل آزار کردن ؛ آزردن . رنجیده کردن : به تندی شاه را چندین میازار برادر را مکن بر خود دل آزار. (ویس و رامین ).