دلاویز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلاویز. [ دِ ] (نف مرکب ) دل آویز. دل آویزنده . آویزنده به دل . مطلوب و مرغوب و دلخواه . (برهان ). آنچه یا آنکه دلهای اصحاب نظر بدو مایل بود. (از شرفنامه ٔ منیری ). قابل قبول . دلچسب . دل انگیز. دلفریب . دلکش . دلربا. فتان . گیرا. دلپسند : مطربا آن غزل نغز دلاویز بیار ور ندانی بشنو تا غزلی گویم تر. فرخی . تابهر گوش دل انگیز و دل آویز بود غزل نعز و سماع خوش و آوای حزین . فرخی . از آواز خوش رامش انگیزتر ز دیدار خوبان دلاویزتر. اسدی . به چیزی فریبد دلاویزتر که باشد نیازش بدان بیشتر. اسدی . نظم و امثال و حکمت کمتر نوشتیم مگر بیتی که ... دلاویز باشد. (مجمل التواریخ و القصص ). زن کنیزکان داشت ... دل آویزی .(کلیله و دمنه ). بر چهره ٔ آن بت دلاویز کردند به تنگها شکرریز. نظامی . چو کردی غنچه ٔ کبک دری تیز ببردی غنچه ٔ کبک دلاویز. نظامی . نه چندان دوستی دارم دلاویز که گر روزی بیفتم گویدم خیز. نظامی . رخی چون تازه گلهای دلاویز گلاب از شرم آن گلهاعرق ریز. نظامی . گویند که داشت شخص پرویز شکلی و شمایلی دلاویز. نظامی . نوآیین پرده ای بینی دلاویز نوای او نوازشهای نوخیز. نظامی . شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز بدین زودی کجا رفت آن دلاویز. نظامی . لیلی به زبان غمزه ٔتیز می گفت بدیهه ای دلاویز. نظامی . طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد می رود ز دهانت بدر سخن . سعدی . حسن، دلاویز پنجه ایست نگارین تا به قیامت بر او نگار نماند. سعدی . مرا آن گوشه ٔ چشم دلاویز به کشتن می کند گوئی اشارت . سعدی . قرار عقل برفت و مجال صبر نماند که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند. سعدی . دامنکشان حسن دلاویز را چه غم کآشفتگان حسن گریبان دریده اند. سعدی . بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزکان دارد دلاویز. (گلستان سعدی ). خروس آتقی رفته به هیزم که از بوی دلاویز تو مستم کلند از آسمان افتاد و نشکست وگرنه من همان خاکم که هستم . ؟ (امثال و حکم دهخدا). ♦ بهشت دلاویز ؛ بهشت دلنشین : جهان چون بهشت دلاویز بود پر از گلشن و باغ و پالیز بود. فردوسی . ♦ خط دلاویز ؛ خطدوست داشتنی : نظر به خط دلاویز آن دلارا کن شکسته ٔ قلم صنع را تماشا کن . صائب (از آنندراج ). ♦ روی دلاویز ؛ چهره ٔ ظریف و زیبا : سعدی هوس روی دلاویز ظریفان بگذار که روزی بکشندت بظرافت . سعدی . ♦ زبان دلاویز ؛ زبان شیرین : به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم . سعدی . ♦ زلف دلاویز ؛ زلف زیبا : یارب اندر چشم خونریزش چه خوابست آن همه در سر زلف دلاویزش چه تابست آن همه . خاقانی . چشم بد دور از آن زلف دلاویز که هست از دو سو مصحف رخسار ترا بسم اﷲ. صائب (از آنندراج ). ♦ سخن دلاویز ؛ سخن شیوا. سخن دلپسند : بل سخنهای دلاویز بلند من بر سر گنبد گردنده عذارستی . ناصرخسرو. زمین بوسید پیش تخت پرویز فروگفت این سخنهای دلاویز. نظامی . فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند. (گلستان سعدی چ فروغی ص ٨). ♦ شعر دلاویز ؛ شعر نغز. شعر دلکش : بسی گفتند اشعار دلاویز بسی کردند در معنی شکرریز. ناصرخسرو. خواجه همام الدین تبریزی اشعار دلاویز و غزلهای شورانگیز دارد. (حمداﷲ مستوفی تاریخ گزیده ص ٧٥٦). ♦ عذر دلاویز ؛ عذر قابل قبول . عذر مقبول . عذر دل پسند : زبان بگشاد با عذری دلاویز ز پرسش کرد بر شیرین شکرریز. نظامی . ♦ کاخ دلاویز ؛ کاخ زیبا : از آن سرد آمداین کاخ دلاویز که چون جا گرم کردی گویدت خیز. نظامی . ◄ محبوب . مورد توجه عموم . مقبول . دوست داشتنی . دلخواه . دلخواسته . معشوق : که بهرام را ترس پرویز بود که برناو شاه و دلاویز بود. فردوسی . که او را همه بیم پرویز بود که بر پادشاه او دلاویز بود. فردوسی . به خوبی هریکی آرام جانی به زیبایی دلاویز جهانی . نظامی . درین اندیشه می شد آن دلاویز که حاضر نیست گوئی چیست پرویز. نظامی . چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت دریغا بوسه چندین بر زنخدان دلاویزت . سعدی . زن و مرد از برای آن باشند که دلاویز و مهربان باشند. سعدی . ◄ خوشبو و معطّر. (ناظم الاطباء). ♦ بوی دلاویز ؛ بوی خوش : بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم . سعدی .