دلجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلجوی . [ دِ ] (نف مرکب ) دلجو. دلجوینده . جوینده ٔ دل .استمالت کننده . تسلی دهنده و آرامش دهنده : زباغ عافیت بویی ندارم که دل گم گشت و دلجویی ندارم . خاقانی . نظر بردار خاقانی ز دونان جگر می خور که دلجویی نمانده است . خاقانی . ◄ مرغوب . پسندیده . شایسته . موافق . (از ناظم الاطباء). که دل او را بجوید. مطلوب : چون رفت میانجی سخن گوی در جستن آن نگار دلجوی . نظامی . بوییست عظیم نغز و دلجوی بادا دل من فدای این بوی . نظامی . که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای دلجوی اوست . سعدی . ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد. حافظ. دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است . حافظ. نداشت حاجت مشاطه روی دلجویش جواب صاف به آئینه می دهد رویش . نورالعین واقف (از آنندراج ). ◄ کنایه از عاشق : چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل چه خواهد عاشق از معشوق دلبر. فرخی . ◄ کنایه از معشوق و محبوب : نبید خواه ز بادام چشم دلجویی ازآنکه آمد وقت شکوفه ٔ بادام . مسعودسعد. دو چشم داشت نژند آن ستمگر دلجوی دو زلف داشت دوتاه آن سمن بر دلخواه . معزی . بردار پیاله و سبوی ای دلجوی فارغ بنشین تو بر لب سبزه و جوی . خیام (از سندبادنامه ص ٢٨٤). از همه عالم کران خواهم گزید عشق دلجویی به جان خواهم گزید. خاقانی . به دلجویان ندارد طالع ایام چه دارد پس چو دلجویی ندارد. خاقانی . می تا خط جام آر برنگ لب دلجوی کز سبزه ٔ خط سبزه برآورد لب جوی . خاقانی . از آن می خورد و زآن گل بوی برداشت پی دل جستن دلجوی برداشت . نظامی . رجوع به دلجو شود.