دمساز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمساز. [ دَ ] (نف مرکب ) دردآشنا. هم آهنگ . سازگار. سازوار. موافق . (یادداشت مؤلف ). موافق و هم آهنگ و همساز. (ناظم الاطباء). همنفس و همراز. (انجمن آرا)(آنندراج ). موافق به مدعا. (از برهان ) : گشاده بر ایشان بود راز من به هر نیک وبد بوده دمساز من . فردوسی . ز توران سزاوار و همباز تو نیابم کسی نیز دمساز تو. فردوسی . که با کس نگویی تو این راز من بدین کار باشی تو دمساز من . فردوسی . ماهرویی نشانده اندر پیش خوش زبان و موافق و دمساز. فرخی . هم از بخت ترسم که دمساز نیست هم از تو که با زن دل راز نیست . اسدی . بجز دایه دمساز با هر دو کس زن خوب بازارگان بود و بس . اسدی . کم آسای و دمساز و هنجارجوی سبک پای و آسان دو و تیزپوی . اسدی . به هم دانا و نادان کی بود خوش کجا دمساز باشد آب و آتش . ناصرخسرو. طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم کین تو کمتر نگشت مهر چه بازم . خاقانی . طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را خوی تو یاری گریست رای بدآموز را. خاقانی . بر او گو عشق با مریم همی باز که مریم هست با او یار و دمساز. نظامی . بدو گفتند بت رویان دمساز که ای شمع بتان چون شمع مگْداز. نظامی . همه زیبارخ و موزون و دمساز همه دستانسراو نکته پرداز. نظامی . کاین غزل گفته شد چو دمسازان زو خبر یافتند همرازان . نظامی . مگس پنداشت کآن قصاب دمساز برای او در دکان کند باز. عطار (اسرارنامه چ گوهرین ص ١٠٤). با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی . مولوی . بیزاری دوستان دمساز تفریق میان جسم و جان است . سعدی . جان داننده گرچه دمساز است با بدن بر فلک به پرواز است . احدی . شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست وَافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست . حافظ. ماجرای دل خون گشته نگویم با کس زآنکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم . حافظ. ♦ دمساز شدن ؛ هم آهنگ و سازوار گشتن . موافقت و سازگاری نمودن . دمساز گشتن . (یادداشت مؤلف ) : به جفت مرغ آبی باز کی شد پری با آدمی دمساز کی شد. نظامی . و رجوع به ترکیب دمساز گشتن شود. ♦ دمساز گشتن ؛ قرین شدن . هم نفس گردیدن . موافق کسی گشتن : فریدون ز کاوه سرافراز گشت که با تخت و دیهیم دمساز گشت . فردوسی . بگفت این و ازپیش او بازگشت تو گفتی که با باد دمساز گشت . فردوسی . وزآن جایگه پیلتن بازگشت تو گفتی ورا چرخ دمساز گشت . فردوسی . فرستاده ٔ نامور بازگشت پی باره با باد دمساز گشت . فردوسی . بگفت این و از حربگه بازگشت بر این داستان شاه دمساز گشت . نظامی . به جستن تا به شب دمساز گشتند به نومیدی هم آخر بازگشتند. نظامی . چو دورت بینم از دمساز گشتن رهم نزدیک شد در بازگشتن . نظامی . هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز. حافظ. ◄ تغنی و سرودگویی با هم . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح موسیقی ) هم آهنگ و هم آواز در صدا. همصدا. آنکه با تو و مثل تو خواند. (یادداشت مؤلف ). با آواز لحن موافق : چو بشنید رامشگر آواز اوی همان خوب گفتار دمساز اوی . فردوسی . بشد شاد لنبک از آواز اوی وز آن خوب گفتار دمساز اوی . فردوسی . چو خسرو دید کآن مرغان دمساز چمن را فاخته ند و صید را باز. نظامی . حقیقت گشتشان کآن مرغ دمساز به اقصای مداین کرده پرواز. نظامی . اگرچه مختلف آواز بودند همه با ساز شب دمساز بودند. نظامی . همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید. مولوی . ♦ نغمه ٔ دمساز ؛ ساز موافق و هم کوک . (از ناظم الاطباء). ◄ دوست و محب و رفیق و معتمد و همدم و همراه و هم وثاق . (ناظم الاطباء). یار موافق و رفیق شفیق . (لغت محلی شوشتر). محب . (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث ). قرین . جفت . همنفس . همدم . (یادداشت مؤلف ) : آن شنیدی که گفت دمسازی با رفیقی از آن خود رازی . سنایی . ملکت از وی مرفه و تازان هفت سیاره اش چو دمسازان . سنایی . ◄ زن یا شوهر. (ناظم الاطباء).