دود پیچیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دود پیچیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) دود برآمدن . دودبرشدن . فراگرفتن دود همه جا را. (یادداشت مؤلف ). ♦ دود پیچیدن در جایی ؛ فراگرفتن دود آن جای را. (یادداشت مؤلف ) : پیچیده دود زلفش در خانه های مردم تا روی آتشینش چشم پرآب بیند. قاسم مشهدی . ♦ دود سودا در سر پیچیدن ؛ خواهان و شیفته و سرگشته شدن : در سرم پیچید آخر دود سودای کسی ورنه عمری بود کاین دیوانه بی دستار بود. بیدل (از آنندراج ).