دگرگون شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگرگون شدن . [ دِ گ َ گو ش ُ دَ ] (مص مرکب ) دیگرگون شدن . تغییر کردن .تغیر. تغییر. (یادداشت مرحوم دهخدا). عوض شدن . با وضعی دیگر شدن . با احوالی دیگر شدن . تغییر احوال دادن . تغییر ماهیت دادن . تغییر کیفیت دادن . به وضعی غیر وضع سابق درآمدن . و رجوع به دگرگون شود : که دگرگون شدند و دیگرسان به نهاد و به خوی و گونه و رنگ . فرخی . من پار دلی داشتم بسامان امسال دگرگون شد و دگرسان . فرخی . دگرگون شدی و دگرگون شود چو بر خوشه باد خزان بروزد. ناصرخسرو. هیچ دگرگون نشدجهان جهان سیرت خلق جهان دگرگون شد. ناصرخسرو. گوئی که روزگار دگرگون شد ای پیر ساده دل تو دگرگونی . ناصرخسرو. تو شده ای دیگر این زمانه همانست کی شود ای بی خرد زمانه دگرگون . ناصرخسرو. ز فرّ ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد. معزی . چو از سیرت ما دگرگون شود ز پرگار ما زود بیرون شود. نظامی . محالست اگرسفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود. سعدی . ◄ منقلب شدن . بهم خوردن : در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ ازسرش هر دو بیرون شود. سعدی .