دگرگونه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگرگونه شدن . [ دِ گ َ گو ن َ / ن ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) متغیر شدن . منقلب شدن . عوض شدن . تغییر کردن : به فر جهاندار کسری سپهر دگرگونه تر شد به آئین و مهر. فردوسی . شه بربرستان بیاراست جنگ زمانه دگرگونه تر شد برنگ . فردوسی . چو بگرفت جای خرد آرزوی دگرگونه تر شد به آئین و خوی . فردوسی . ◄ نامساعد شدن و تغییر یافتن، چون : دگرگون شدن روزگار و چرخ و کار و داوری و جهان و غیره : چو بگذشت بر ناز یکچند گاه دگرگونه شد کار بر تاج شاه . (از ملحقات شاهنامه ). به مادر چنین گفت کای هوشیار به ما بر دگرگونه شد روزگار. فردوسی . دگرگونه شد چرخ گردون بچهر از آزادگان پاک ببْرید مهر. فردوسی . چو اسکندر آمد به اسکندری جهان را دگرگونه شد داوری . فردوسی . سپه سازی و سازجنگ آوری که اکنون دگرگونه شد داوری . فردوسی . جهان را دگرگونه شد کار و بارش بر او مهربان گشت صورت نگارش . ناصرخسرو. طبع هوا بگشت و دگرگونه شد جهان حال زمین دگر شد از گشت آسمان . مسعودسعد (از آنندراج ). چو تاریخ پنجه درآمد بسال دگرگونه شد بر شتابنده حال . نظامی . و رجوع به دگرگونه و دگرگونه گشتن شود.