دگرگونه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگرگونه . [ دِ گ َ گو ن َ / ن ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) دگرگون . دیگرگونه . دگرسان . متغیرشده . تبدیل شده . منقلب . از حال بگشته . ◄ با وضعی دیگر. با وضعی غیر از وضع معهود. با وضعی متفاوت . با کیفیتی دیگر. مختلف با... . غیرموافق با... . از نوع و وصف و جنسی دیگر. بصورتی دیگر. بنوع دیگر. متفاوت . غیرمعمول . غیرمتعارف : جهان آفرین داور دادراست همی روزگاری دگرگونه خواست . فردوسی . همانا که یزدان نکردش سرشت مگرخود سپهرش دگرگونه کشت . فردوسی . به تیزی برو چشم از او برمدار که با او دگرگونه سازیم کار. فردوسی . دل هر کسی بنده ٔ آرزوست وز او هر کسی با دگرگونه خوست . فردوسی . چو آواز داد از خداوند مهر دگرگونه برگشت جادو بچهر. فردوسی . کشانی و شکنی و زهری سپاه دگرگونه جوشن دگرگون کلاه . فردوسی . برین نیز بگذشت چندی سپهر وزآن پس دگرگونه بنمود چهر. فردوسی . یکی چاره سازم دگرگونه زین که با من برادر نگردد بکین . فردوسی . تو زین گر دگرگونه داری بگوی که از دانش افزون شود آبروی . فردوسی . چون قدم از منزل اول برید گونه ٔ حجام دگرگونه دید. نظامی . کافر تاتار برون از شمار کرددگرگونه بر اشتر سوار. امیرخسرو (از جهانگیری ). و رجوع به دگرگون شود. ♦ اندیشه ٔ دگرگونه ؛ منقلب . برگشته . تغییریافته . به کیفیتی دیگر شده، غیر آنچه بود : به هومان چنین گفت برگرد زود که اندیشه ٔ من دگرگونه بود. فردوسی . ♦ دگرگونه از ؛ غیر از. بجز از. متفاوت با : شنیدم ز دانا دگرگونه زین چه دانیم راز جهان آفرین . فردوسی . ♦ دگرگونه گفتن ؛ مخالف گفتن . خلاف آنچه انتظار هست بازگفتن : مبادا که سودابه این بشنود دگرگونه گوید بدین نگرود. فردوسی . سپهدار ایران دگرگونه گفت هنرهای مردان نشایدنهفت . فردوسی . ♦ دل دگرگونه ؛ منقلب . برگشته . تغییریافته . با بددلی . با خلاف : دگر نامور چون به مکران رسید دل شاه مکران دگرگونه دید. فردوسی . ♦ روز دگرگونه ؛ روز غیرمتعارف و با وضع فوق العاده . روزگار دگرگونه . غیرمتعارف . غیرمعمولی . متغیر : که امروز روز دگرگونه نیست به باغ اندرون دیو واژونه نیست . فردوسی .