دیدار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیدار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عیادت کردن . پرسیدن بیمار. ◄ ملاقات کردن . خود را نمودن . بدیدن کسی رفتن . دیدن یکدیگر را. التقاء. تلاقی . لقاء. لقیان . لقیه . (یادداشت مؤلف ) : به جیحون بر از نیزه دیوار کرد اباگیو گودرز دیدار کرد. فردوسی . ماه و خورشید را قران باشد هر گهی با پدر کنی دیدار. فرخی . تا ز چشم نرگس تازه بنفشه دور شد غنچه ٔ گل با شکوفه ٔ ارغوان دیدار کرد. فرخی . و بیرون شدن ملک معظم بدرشهر دروازه طبقگران و دیداری کردند و سخن گفتن باامراء بزرگ . (تاریخ سیستان ). ملوک ... وفاق و ملاطفات را پیوسته گردانند و آنگاه آن لطف حال را بدان منزلت رسانند که دیدار کنند دیدار کردنی بسزا. (تاریخ بیهقی ص ٧١). بدان وقت که بر در سمرقند دیدار کردند و عقود و عهود پیوستند. (تاریخ بیهقی ص ٢١٣). بدان وقت که با قدرخان دیدار کرد. (تاریخ بیهقی ص ٤١٦).نه جایی تهی گفتن از وی رواست نه دیدار کردن توان کو کجاست . اسدی . جهان چشم بتمییز برگشادم ازو دو شاهدم برعایت همی کند دیدار. ناصرخسرو. ◄ به مجاورت و برابر رسیدن . رودررو شدن : پس آنگه بچوگان بر او کار کرد چنان شد که با ماه دیدار کرد. فردوسی . ◄ خود را نمودن . (یادداشت مؤلف ): وآنگاه به قطران و به قیروش بشستند یعنی نکندصبح پس این شب دیدار. (منسوب به منوچهری ). ♦ دیدار تازه کردن ؛ پس از زمانی دراز بدیدار خویشی یا دوستی شدن . (یادداشت مؤلف ).