رازدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رازدار. (نف مرکب ) سرنگاهدار. (ناظم الاطباء).دارنده ٔ راز کسی . حافظ سر. محرم راز. (آنندراج ). پوشنده ٔ سر. دارنده ٔ سر : ابوبکر نیز همه شب خواب نداشت و با خود همی اندیشید که این بت پرستی که ما بدان اندریم و پدران ما اندر بودند هیچ چیز نیست ... و کاشکی کسی یافتمی که مرا به دینی رهنمونی کرد وندانم که این سخن و راز با که گویم پس به دلش آمد که این محمد مردی با خرد است و با من دوست است و رازدار و استوار است و او همچون من بت پرستیدن دشمن دارد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). چو از رازدار این سخن جست باز خداوند این راز که وین چه راز. دقیقی . پیامش چو نزدیک هرمز رسید یکی رازدار از میان برگزید. فردوسی . ز درگاه خود رازداری بجست که تا این سخن بازجوید درست . فردوسی . شما یک بیک رازدار منید پرستنده و غمگسار منید. فردوسی . رازدار من تویی همواره یارمن تویی غمگسار من تویی من آن تو تو آن من . منوچهری . من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام نی یکیشان رازدار و نی وفا اندر دوتن . منوچهری . چنانکه نیست نگاری چو تو دگر نبود چو من صبور و چو من رازدار برنایی . محمد عبده (از ترجمان البلاغه ). نهان مانده در کاخ آن سرو بن چو اندر دل رازداران سخن . (گرشاسب نامه ). راز ایزد با محمد بود و جز حیدر نبود مر محمد را ز ایزد رازدار ای ناصبی . ناصرخسرو. مرا یاریست چون تنها نشینم سخنگویی، امینی، رازداری . ناصرخسرو. که مرا دید رازدار خدای حاجب کردگار بنده نواز. ناصرخسرو. رازدار است کنون بلبل تا یکچند زاغ زار آید و او زی گلزار آید. ناصرخسرو. لشکر ارسلان خان را گفتند نمی دانی که این کیست که در میدان است ؟ گفت : نه . گفتند قیماز است رازدار و دوست یگانه ٔ تو. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی نفیسی ). تا از کمال عقل بود رازدار شاه دارد زمانه کلک ترا رازدار خویش . امیر معزی . رازدار بزرگ پادشهم با مزاج ملون و تبهم . سنایی . راز من بیگانه کس نشنیده بود کاشنا دل رازداری داشتم . خاقانی . کس را پناه چون کنم و راز چون دهم کز اهل بی نصیبم و از رازدار هم . خاقانی . خاقانی را تویی همه روز روزی ده و رازدار و محرم . خاقانی . رازدار مرا ز دست مده بیخودان را بخودپرست مده . نظامی . دلی را که شد با درت رازدار ز دریوزه ٔ هر دری بازدار. نظامی . رازداران پرده ٔ سازش آگهی یافتند از رازش . نظامی . اندر این ره گر خرد ره بین بدی فخر رازی رازدار دین بدی . مولوی . راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا رازداران یاد باد. حافظ. از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه ٔ او اگر کنم گله ای رازدار من باشی . حافظ. ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان اگر کنم گله ای رازدار خود باشم . حافظ. ز همتی که طلب رازدار مطلب شد که تشنگی بدل سیرآب حیوان است . عرفی . ◄ آنکه رازی داشته باشد. دارای سر. دارای راز. که سری در درون دارد. ◄ امین . امانت دار. ◄ وفادار. صادق . ◄ بنّای سفت کار. (ناظم الاطباء). و رجوع به راز و رازدارنده شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی