راه بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه بردن . [ب ُ دَ ] (مص مرکب ) برفتار آوردن . (ناظم الاطباء). برفتن داشتن . وادار به رفتن کردن . یاد دادن راه رفتن . به رفتن واداشتن . کمک کردن که راه رود. ◄ راهنمایی کردن . راهبری کردن . رهبری کردن : و دیگر که من از هندوستانم و وقت گرم است و در آن زمین من راه بهتر برم . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٤٠٥). علم نور است و جهل، تاریکی علم راهت برد به باریکی . اوحدی . ◄ همراهی کردن . (ناظم الاطباء). ◄ راه رفتن . (بهار عجم ) (ارمغان آصفی ) (آنندراج ). ♦ راه نادیده بردن ؛ رفتن یا طی کردن یا پیمودن راه نادیده : به تنها نداند شدن طفل خرد که مشکل توان راه نادیده برد. سعدی . ◄ راه یافتن . (آنندراج ) (بهار عجم ) (ناظم الاطباء)(ارمغان آصفی ).رسیدن . نایل شدن . موفق شدن . توفیق یافتن . روی آوردن . منتهی شدن . پیوستن . آمدن . درآمدن : حصاری شد آن [ دژ ] پر ز گنج و سپاه نبردی برآن باره بر باد، راه . فردوسی . نه بی طاعت او شاد شود کس به امیدی نه بی خدمت او راه برد کس به کمالی . فرخی . چنان بر سوی دوستی نیز راه که مر دشمنی را بود جایگاه . اسدی . اسکندر رومی پیش از آنک گرد جهان بگشت خوابهای گوناگون میدید که همه راه بدان میبرد که این جهان او را شود. (نوروزنامه ). غیر داغ جنون ز گمنامی که دگر راه میبرد بسرم . نجات اصفهانی (از ارمغان آصفی ). بیگانه محالست درآن خانه برد راه کو خویش پرست آمد و بر خویش کند ناز. ادیب الممالک فراهانی . ◄ دانستن و دریافتن چیزی . (فرهنگ نظام ). ♦ راه بردن به (در) کاری یا کسی ؛ دریافتن کاری یا کسی . پی بردن به کسی یاچیزی . متوجه آن شدن . پی بردن بدان : نبرد او به داد و دهش هیچ راه همه خورد و خفتن بدی کار شاه . فردوسی . من بهیچگونه راه بدین کار نمیبرم و ندانم تا عاقبت چون خواهد شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٩٦). خواجه از گونه ٔ دیگر مردی است و من راه بدو نمیبرم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٣). راه بردنش را قیاسی نیست ورچه اندر میان کرته و خار. عارضی (از فرهنگ اسدی ). سپیدکارا کردی دلم به عشوه سیاه بگازری در مانا نکو نبردی راه . سوزنی . وزیر اندرین شمه ای راه برد نخست این حکایت بر شاه برد. سعدی (از ارمغان آصفی ). ندانی که چون راه بردم بدوست هرآنکس که پیش آمدم گفتم اوست . سعدی . هرگز اگر راه بمعنی برد سجده ٔ صورت نکند بت پرست . سعدی . زمان ضایع مکن در علم صورت مگر چندانکه در معنی بری راه . سعدی . بعیب خویش چو صائب کسی که راه نبرد گلی نچید زنور چراغ زیبایی . صائب تبریزی (از بهار عجم ). ◄ اداره کردن مؤسسه یا اداره ای یا سرپرستی کردن کسانی .(یادداشت مؤلف ): کسی که خانه ٔ خود راه تواند برد دنیا را راه تواند برد. (یادداشت مؤلف ). ◄ تحریک کردن . ◄ جدا کردن . (ناظم الاطباء).