راه دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) ره دادن . گذاردن که بگذرد. گذاشتن راه برای کسی تا بگذرد. (بهار عجم ) (آنندراج ) (ارمغان آصفی ) (ناظم الاطباء). از راه بر کناری شدن بگذشتن کسی را. (یادداشت مؤلف ). اذن دخول و خروج دادن . (ناظم الاطباء). اجازه ٔ عبور دادن . رخصت گذشتن دادن . رخصت درآمدن دادن . (یادداشت مؤلف ). مانع نشدن عبور کسی یا چیزی را. (فرهنگ نظام ). بار دادن : هگرز راه ندادش مگر بسوی سقر کسی که معده ٔ پر ز آتش سقر دارد. ناصرخسرو. ندهد خدای عرش درین خانه راهت مگر براهبری حیدر. ناصرخسرو. راه مده جز که خردمند را جز بضرورت سوی دیدارخویش . ناصرخسرو. راهم بدهید رو براه آمده ام بر درگه حضرت اله آمده ام بی تحفه نیامدم نه دستم خالیست با دست پر از همه گناه آمده ام . (منسوب به خیام ). چه بودی که در خلد آن بارگاه مرا یکزمان دادی اقبال راه . نظامی . راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت . سعدی . راه آه سحر از شوق نمی یارم داد تانیاید که بشوراند خواب سحرت . سعدی . غماز را بحضرت سلطان که راه داد همصحبت تو همچو تو باید هنروری . سعدی . اشک حسرت بسرانگشت فرومیگیرم که اگر راه دهم قافله بر گل گذرد. سعدی . بخواند و راه ندادش کجا رود بدبخت ببست دیده ٔ مسکین و دیدنش فرمود. سعدی . بنرمی چنین گفت با سنگ سخت کرم کرده راهی ده ای نیکبخت . ملک الشعراء بهار. ◄ پذیرفتن . قبول کردن . روا شمردن . اجازه دادن : یکی آنکه پیمان شکستن ز شاه بزرگان پیشین ندادند راه . فردوسی . و رجوع به ره دادن شود. ♦ راه دادن بخود ؛ اجازه ٔ آمدن دادن بسوی خود. بسوی خود طلبیدن : چو دولت هر که را دادی بخود راه نبشتی بر سرش یا میر یا شاه . نظامی . ♦ راه دادن خجلت و ترس یا صفت دیگر به خود یا خویشتن یا بسوی خود ؛ پذیرفتن آن صفت . قبول کردن آن . تن دادن بآن . اجازه ٔ ورود دادن . اجازه دادن که برشخص مسلط و چیره شود : مردم ... او را گردن نهند... و در آن طاعت بهیچ جا خجلت را به خویشتن راه ندهند. (تاریخ بیهقی ). برادر را دل قوی باید داشت و هیچ بدگمانی بخویشتن راه نباید داد. (تاریخ بیهقی ). اگر صبر نکنم باری سودا و ناشکیبایی را بخود راه ندهم . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٣٣٦). خردمندان را بچشم خرد باید نگریست و غلط را سوی خود راه نمی باید داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٤). دهشت و حیرت بخود راه ندهد. (کلیله و دمنه ). ◄ اجازه دادن . (بهار عجم ). رها کردن : گرفتم بگوینده بر آفرین که پیوند را راه داد اندرین . فردوسی . از ثقات شنودم که راه نداده است کسی را که بباب من سخن گوید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧). مطرب و شطرنج باز و افسانه گوی را راه ندهد. (گلستان ). ♦ راه دادن استخاره یا راه ندادن آن ؛ خوب آمدن یا بد آمدن استخاره : استخاره راه نداد؛ خوب نیامد. (یادداشت مؤلف ). ♦ راه دادن فال ؛ حسن ارتکاب امر معهود ازفال و استخاره معلوم کردن . (بهار عجم ) (ارمغان آصفی ) (آنندراج ) : راهم دهد چو فال برفتن ز دوستی با هرکه مشورت کنم از اهل این دیار. حاجی محمدخان قدسی (از بهار عجم ). و رجوع به ره دادن شود. ♦ راه دادن مصحف ؛ راه دادن فال . (از ارمغان آصفی ). خوب آمدن استخاره . رجوع به راه دادن استخاره و فال شود. ◄ بمجاز، غلبه دادن . فزون کردن : داده ست جفای روزگار ای دلخواه برموی سیاه من سپیدی را راه . ادیب صابر. ◄ راضی شدن . (یادداشت مؤلف ): دلم راه نداد؛ بمعنی خرسند و راضی نشد. (از یادداشت مؤلف ).