راهجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهجوی . (نف مرکب ) مخفف راه جوینده . جوینده ٔ راه . (ناظم الاطباء). راه جوینده . (یادداشت مؤلف ). راه جو. خواهان راه . خواهان یافتن و سپردن راه . خواهان تسلط بر راه . شتابنده . تندرو راه شناس : چو سیصد پرستار با ماهروی برفتند شادان دل و راهجوی . فردوسی . از ایوان سوی پارس بنهاد روی همی رفت شادان دل و راهجوی . فردوسی . سپاهی شتابنده و راهجوی بسوی بیابان نهادند روی . فردوسی . ببستند اسبان جنگی دروی هم اشتر عماری کش و راهجوی . فردوسی . جهانگیر با لشکر راهجوی ز جده سوی مصر بنهاد روی . فردوسی . رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شخ نورد و راهجوی و سیل بر و کوهکن . منوچهری . ابرسیر و بادگرد و رعدبانگ و برق جه پیل گام و سیل بر و شخ نورد و راهجوی . منوچهری . کجا عزم راه آورد راهجوی نراند چو آشفتگان پوی پوی . نظامی . ♦ استر راهجوی ؛ استر راه شناس : صد اشتر همه ماده ٔ سرخ موی صد استر همه بارکش راهجوی . فردوسی . ♦ باره ٔ راهجوی ؛ اسب خواهان راه . مرکب راه شناس : فرود آمد از باره ٔ راهجوی سوی شاه ضحاک بنهاد روی . فردوسی . فرود آمد از باره ٔ راهجوی سپرداسب و درع سیاوش بدوی . فردوسی . چو بشنید گشتاسب گفتار اوی نشست از بر باره ٔ راه جوی . فردوسی . همی گفت اکنون چه سازیم روی درین دشت بی باره ٔ راهجوی . فردوسی . و رجوع به تازی راهجوی شود. ♦ تازی راهجوی ؛ اسب راهجوی . اسب راهشناس : نشست از بر تازی راهجوی سوی شاه ضحاک بنهاد روی . فردوسی . ♦ راهجوی شدن ؛ خواهان راه بودن . خواستار راه شدن . روی آوردن . روی نهادن : کنون آن به آید که من راهجوی شوم پیش یزدان پرازآب روی . فردوسی . ◄ جوینده ٔ حقیقت .پیرو راه راست . (یادداشت مؤلف ). پیرو راه خرد و عقل . خردمند حقیقت جوی و دین و طریقت طلب هم معنی میدهد: منم گفت آهسته و راهجوی چه باید همی هرچه خواهی بگوی . دقیقی . بجستند و آن نامه از دست اوی گشاد آنکه دانا بد و راهجوی . فردوسی . چنین گفت کای دانشی راهجوی سخن زین نشان با شهنشاه گوی . فردوسی . نهادند مهر سکندر بروی بجستند بینا یکی راهجوی . فردوسی . همان پرخرد موبد راهجوی گو پرمنش کو بود شاهجوی . فردوسی . بدو گفت رو پیش دانا بگوی که ای مرد نیک اختر راهجوی . فردوسی . و رجوع به راهجو شود. ♦ راهجوی بودن ؛ جویای حقیقت بودن . در جستجوی حقیقت بودن . راه راست را جستجو کردن . حق پرست بودن . پیرو عقل و خرد بودن : تو فرزندی و نیکخواه منی ستون سپاهی و شاه منی چو بیداردل باشی و راهجوی که یارد نهادن بسوی تو روی . فردوسی . اگر نیکدل باشی و راهجوی بود نزد هر کس ترا آبروی . فردوسی . ◄ نگران و مضطرب . چاره اندیش . چاره جوی : ز بالا به ایوان نهادند روی پراندیشه مغز و روان راهجوی . فردوسی . همی شد خلیده دل و راهجوی ز لشکر سوی دژ نهادند روی . فردوسی . سوی گرد تاریک بنهاد روی همی شد خلیده دل و راهجوی . فردوسی . سوی مرز ایران نهادند روی از اندیشگان خسته و راهجوی . فردوسی . ◄ راهنما. بلد. (یادداشت مؤلف ). پیک . راه شناس : بدان کاخ بهرام بنهاد روی همان گور، پیش اندرون راهجوی . فردوسی . فرستاد شنگل یکی راهجوی که آن اژدها را نماید بدوی . فردوسی . چو بشنید ازو تیز بنهاد روی به پیش اندرون مردم راهجوی . فردوسی . وزآنجا سوی راه بنهاد روی چنان چون بود مردم راهجوی . فردوسی . ◄ سالک (در زبان عرفان ). (یادداشت مؤلف ).