رخ زرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخ زرد. [ رُ زَ ] (ص مرکب ) زردرخ . زردروی . که روی زرددارد. که دارای رخساری زرد است . زردرو : به رادی کشد زفت و بد مرد را کند سرخ چون لاله رخ زرد را. اسدی . آن جام جم پرورد کو؟ آن شاهد رخ زرد کو؟ آن عیسی هر درد کو؟ تریاق بیمار آمده . خاقانی . چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندک اندک در دل او سرد شد. مولوی . ♦ رخ زرد گشتن ؛ زردروی شدن . روی زرد گشتن . روی زرد شدن : شهرشهر و خانه خانه قصه کرد نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد. مولوی .