رستخیز برخاستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رستخیز برخاستن . [ رَ ت َ / رَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) غوغا برخاستن .هنگامه بپا شدن . داد و فریاد بلند شدن : چو برخاست زآن روستا رستخیز گرفتند ناگاه راه گریز. فردوسی . به چنگال هریک یکی تیغ تیز ز درگاه برخاسته رستخیز. فردوسی . برون شد بهو دید هر سو گریز چپ و راست برخاسته رستخیز. اسدی (گرشاسب نامه ). چو ناگه وزیدی یکی باد تیز از آن بیشه برخاستی رستخیز. اسدی (گرشاسب نامه ). تحسین خلایق از چپ و راست از غلغله رستخیز برخاست . امیر حسینی سادات . نهال مهر نشاندم به دل چه دانستم که رستخیز جهانم ز خانه برخیزد. اهلی شیرازی (از ارمغان آصفی ). و رجوع به رستخیز و رستخیز خاستن و مترادفات کلمه شود.