رسوا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسوا کردن . [ رُس ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فضیحة. (ترجمان القرآن ). کَبت . (منتهی الارب ). اخزاء. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). خزی . تهتک . افضاح . فضح . (دهار).اخزاء. افتضاح . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). ذأم . تندید.پرده از کار بد کسی برداشتن . فاش کردن عمل یا اعمال زشت کسی . مفتضح کردن . (یادداشت مؤلف ) : مگر کاهش تیز پیدا کند گنهکار را زود رسوا کند. فردوسی . به کاری که زیبا نباشد بسی نباید که یاد آورد زآن کسی که خود را بدان خیره رسوا کند وگرچند کردار والا کند. فردوسی . بیاری و رسوا کنی دوده را بشورانی این کین آسوده را. فردوسی . تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند. فردوسی . هرگز منی نکرد و رعونت زبهر آنک رسوا کند رعونت و رسوا کند منی . منوچهری . گر امروزت بدستی جلوه کرده ست کند فردا بدیگر دست رسوا. منوچهری . یوسف به صبر خویش پیمبر شد رسوا شتاب کرد زلیخا را. ناصرخسرو. جهل را گرچه بپوشی خویشتن رسوا کنی گرچه پوشیده نماند گرّ جهل از گر بتر. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ١٦٢). چون و چرا عدوی تو است ایرا چون و چرا همی کندت رسوا. ناصرخسرو. بلاد یمن فروگرفتند و زنان را رسوا کردند و قتلهای بی اندازه رفت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٥). لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند. مولوی . تا دل مرد خدا نامد به درد هیچ قومی را خدا رسوا نکرد. مولوی . مرد می ترسید زآن کش بودزر مرد را رسوا کند بس زود زر. عطار. مه که سیه روی شدی در زمین طشت تو رسواش نکردی چنین . نظامی . زر خرد را واله و شیدا کند خاصه مفلس را که خوش رسوا کند. مولوی . کرد رسوایش میان انجمن تا که واقف شد زحالش مرد و زن . مولوی . مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد. (گلستان ). آن به که لب از خواهش الماس ببندم رسوا نکنم داغ نمک خواره ٔ خود را. طالب آملی . تنکیل ؛ رسوا بکردن . (از تاج المصادر بیهقی ).فضح ؛ رسوا کردن کسی را. کشفته الکواشف ؛ رسوا کردم او را. (منتهی الارب ). و رجوع به رسوا نمودن شود.