رسیلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسیلی . [ رُ س َ لا ] (ع اِ) جانوری کوچک . (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). جانورکی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به رسیلاء شود.
رسیلی . [ رَ ] (حامص ) عمل رسیل . همراهی و هم آوازی . (یادداشت مؤلف ) : هزاردستان با هزاردستان رسیلی داود را نشاید. (مقدمه ٔ ورقاء بر حدیقه ). ♦ رسیلی کردن ؛ همراهی کردن . هم آواز شدن : ولی آنگه خجل گردی که استادی ترا گوید که با داود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا. سنایی . شهنشه چون شنید آواز شیرین رسیلی کرد و شددمساز شیرین . نظامی .