رسیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسیل . [ رَ ] (ع ص، اِ) فراخ . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ) (شرح قاموس ). واسع. (از اقرب الموارد). ◄ مراسل (بمعنی زن ساق پای پرموی درازموی و...). (از شرح قاموس ). رجوع به مراسل شود. ◄ چیز لطیف . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). لطیف . (فرهنگ فارسی معین ) (شرح قاموس ). ◄ طفیف، یعنی چیز اندک . (ازشرح قاموس از محیط ابن عباد). ◄ گشن . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). فحل : و هذا رسیلهم ؛ ای فحل ابلهم . (از اقرب الموارد). ◄ اسبی که همراه اسب دیگر بدود. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ آب خوش . (منتهی الارب ). آب عذب . (از اقرب الموارد). آب خوشگوار. (شرح قاموس ). ◄ پیغام کننده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (از فرهنگ فارسی معین ). پیغام برنده . (غیاث اللغات ) : همی مدیح تو داودوار برخوانم از آنکه کوه رسیل است مر مرا به صدا. مسعودسعد. ◄ پیغام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). ♦ هم رسیل ؛ هم پیغام . هم آواز. هم صدا : آرد سازد ریگ را بهر خلیل کوه با داود سازد هم رسیل . مولوی . ◄ فرستاده . (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). ج، اَرْسُل و رُسُل، رُسَلاء. (المنجد). ◄ همراه . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). همره . (نصاب الصبیان ) (مهذب الاسماء). دمساز. موافق . (فرهنگ فارسی معین ). همدوش . (یادداشت مؤلف ). ◄ آنکه با دیگری هم صدا بخواند. هم آواز. (فرهنگ فارسی معین ) : در پی گرد کاروان غمش از رسیلان ناله ٔ جرسیم . انوری . گفت حق آموخت وآنگه جبرئیل در بیان با جبرئیلم من رسیل . مولوی . ◄ آنکه در تیر انداختن و جز آن شریک باشد. (یادداشت مؤلف ).آنکه در تیراندازی و جز آن موافقت کند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).