رشق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشق . [ رِ ] (ع اِمص ) تیراندازی و هرچه بر آن گرو کنند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم است از رَشْق بمعنی تیراندازی . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) جانب و وجه آن [ تیراندازی ]، ومنه قولهم : رمینا رشقاً؛ اذا رموا کلهم دفعة فی جهةواحدة. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جانب و وجه آن . (آنندراج ). ◄ یک روی تیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ آنکه شماره ٔ تیراندازی را در مسابقه می شمارد. ج، ارشاق . (از اقرب الموارد). ◄ بانگ قلم . (منتهی الارب ). آواز خامه . (از اقرب الموارد).
رشق . [ رَ ش َ ] (ع اِ) کمان خوش قامت زودتیراندازنده، و در تعجب گویند: ما ارشق القوس ؛ یعنی چه خوش قامت است کمان . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). کمان خوش قامت زودتیرانداز. (از ناظم الاطباء). کمان زودتیرانداز. (از اقرب الموارد). ◄ ج ِ رشیق . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به رشیق شود.
رشق . [ رَ ] (ع مص ) تیر انداختن و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تیرباران کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). انداختن تیر را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : به رشق سهام و مشق سنان و حسام صحایف عمر آن مخاذیل تباه و سیاه گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٨). ◄ تیز برکسی نگریستن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (از اقرب الموارد). ◄ طعنه زدن بر کسی : رشق بلسانه، و ازآنست : «ایاک و رشقات اللسان ». (از اقرب الموارد).