رقص کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رقص کردن . [ رَ ک َ دَ ](مص مرکب ) رقصیدن . (فرهنگ فارسی معین ) : همچو سپند پیش تو سوزم و رقص می کنم خود به فدا چنین شود مرد برای چون تویی . خاقانی . رقص آنجا کن که خود را نشنوی پنبه را از ریش شهوت برکنی . مولوی . دل زنده می شود به امید وفای یار جان رقص می کند به سماع کلام دوست . سعدی . ◄ حرکات منظم موزون در سماع کردن . (از فرهنگ فارسی معین ) : گر به طریق عارفان رقص کنی به ضرب کن دنیی زیر پای نه دست به آخرت فشان . سعدی . ◄ کنایه از آفرین کردن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٧٩). ◄ گاهی کنایه از منع کردن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ١٧٩).