رقص کنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رقص کنان . [ رَ ک ُ ] (نف مرکب، ق مرکب ) در حال رقصیدن . (فرهنگ فارسی معین ). در حال رقص : از قدمش چون فلک رقص کنان شد زمین همچو ستاره به صبح خانه گرفت اضطراب . خاقانی . مرغ شد اندر هوا رقص کنان صبحدم بلبله را مرغ وار وقت سماع است هم . خاقانی . او رقص کنان به زیر گردی می کرد بدین صفت نبردی . نظامی (لیلی و مجنون ). سایه و نور از علم شاخسار رقص کنان برطرف جویبار. نظامی . مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد گرتو بالای عظامش گذری و هی رمیم . سعدی . عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید. سعدی . بخت پیروز که با من به خصومت می بود بامداد از در من رقص کنان بازآمد. سعدی . وربدانم بدر مرگ که حشرم با تست از لحد رقص کنان تا به قیامت بروم . سعدی . بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم . حافظ.