روشناس گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشناس گردیدن . [ ش ِ گ َ دَ ] (مص مرکب ) معروف و مشهور شدن : روی هریک می نگر می دار پاس بو که گردی تو ز خدمت روشناس . مولوی . ♦ روشناس کسی گردیدن ؛ در نظر او شناخته و آشنا شدن : عجب درماند شاپور از سپاسش فراتر شد که گردد روشناسش . نظامی .