روی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رو کردن . توجه . اقبال . استقبال . (از یادداشت مؤلف ) : سوی آسمان کردش آن مرد روی بگفت ای خدا این تن من بشوی . ابوشکور بلخی . تهمتن سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راستگوی . فردوسی . چو بشنید شاه این سخن را از اوی سوی نامداران چنین کرد روی . فردوسی . سوی نامداران خود کرد روی که بودند گردان پرخاشجوی . فردوسی . امیر روی سوی او کرد و گفت سپاهسالار ما را بجای برادر است . (تاریخ بیهقی ). روی جان سوی امام حق باید کردن گاه طاعت چه کنی روی جسد روی حجاز. ناصرخسرو. هرکه سوی حضرت او کرد روی زهره بتابدش وسهیل از جبین . ناصرخسرو. ز مقدونیه روی در راه کرد به اسکندریه گذرگاه کرد. نظامی . نیم شبی پشت به همخوابه کرد روی در آسایش گرمابه کرد. نظامی . دوست گو یار شو و هردو جهان دشمن باش بخت گو روی کن و روی زمین لشکر گیر. حافظ. ♦ روی از جایی یا چیزی کردن ؛ از آن روی گردان شدن : این خلق بکردند به یک ره چو ستوران روی از خرد و طاعت حق یارب زنهار. ناصرخسرو. ♦ روی با کسی کردن ؛ نشان دادن چهره و رخسار بدو. روی نمودن به او : با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست . سعدی . ♦ روی بر روی یا در روی یا به روی کسی کردن ؛ قرار دادن چهره بر چهره ٔ وی . کنایه ازروباروی و مواجه او شدن . و مجازاً اقبال . توجه کردن : روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست می خاید. سعدی . روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست بازآ که روی در قدمانت بگستریم . سعدی . ۩ معانقه و رخساره بر رخساره برنهادن نیز معنی می دهد. ♦ روی به دیوار یا در دیوار کردن ؛ کنایه از پشت کردن است به اشیاء و اشخاص . پشت پا زدن به مظاهر حیات .روی گردان شدن از دنیا و مافیها : سعدی از دنیا و عقبی روی در دیوار کرد تا که بر دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی . سعدی . همه شب روی کرده در دیوار تانبایست دیدن آن دیدار. سعدی . ما روی کرده از همه عالم به روی او و آن سست مهر روی به دیوار می کند. سعدی . ♦ روی کننده ؛ مستقبل . (یادداشت مؤلف ). ◄ توجه کردن . متوجه شدن . روی آوردن . متوجه گشتن . بدان طرف توجه کردن . (یادداشت مؤلف ) : نشست از بر رخش رخشان چون گرد به خوان دوم پهلوان روی کرد. فردوسی . بازگشتم و روی کردم به محلت وزیر و تنی چند... با خود بردم .(تاریخ بیهقی ). شرع را پشتی چون روی به هیجا کردی ملک را رویی چون پشت به گاه آوردی . سیدحسن غزنوی . روی زی محراب کی کردی اگر نه در بهشت بر امید نان و دیگ قلیه و حلواستی . ناصرخسرو. روی صحرا را بپوشد حله ٔ زربفت زرد چون به شب زین گوی تیره روی زی صحرا کند. ناصرخسرو. ز دنیا روی زی دین کردم ایراک مرا بی دین جهان چه ْ بود و زندان . ناصرخسرو. روی از جمال دوست به صحرا مکن که روی در روی همنشین وفاجوی خوشتر است . سعدی . من که روی از همه عالم به وصالت کردم شرط انصاف نباشد که بمانی فردم . سعدی . روی از خدا به هرچه کنی شرک خالص است توحید محض کزهمه رو در خدا کنیم . سعدی . ♦ روی به سویی کردن ؛ بدان طرف رفتن، آمدن . کنایه از عزیمت کردن بدان جاست : برآمد بسی روزگاران بروی که خسرو سوی سیستان کرد روی . فردوسی . دل روشن من چو برگشت زوی سوی تخت شاه جهان کرد روی . فردوسی . بپرسید و گفتش چه مردی بگوی چرا کرده ای سوی این مرز روی . فردوسی . سوی باختر کرد شب روی و برزد سپاه سپیده دم از کوه سر بر. ناصرخسرو. ♦ روی در روی کسی یا چیزی کردن ؛ با او روبرو شدن . بدو روی نمودن : چو طالع موکب دولت روان کرد سعادت روی در روی جهان کرد. نظامی . دانی که رویم از همه عالم به روی تست زنهار اگر تو روی به روی دگر کنی . سعدی .