زیلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیلی . (ص نسبی، از اتباع ) (زخم و ...) مترادف و تابع زخم و زیلی به معنی زخمدار و زخمناک و دارای زخمهای بسیار است . (از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ).
زیلی . (اِخ ) احمدبن محمد ابی البرکات الزیلی السیواسی، مکنی به ابوالثناء. وی در سال ٩٧٤ هَ . ق . مشهور گشت . او راست : زبدةالاسرار. (از معجم المطبوعات ).
زیلی . (اِخ ) محرم بن عارف بن حسن، مکنی به ابواللیث . از علماء قرن دهم هجری . او راست : هدیة الصعلوک فی شرح تحفةالملوک در فقه حنفی که در رمضان سال ٩٧٩ هَ . ق . تألیف آن را به پایان رسانید. (از معجم المطبوعات ج ١ ص ٣٤٣).