سبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبی . [ س َ ی ی ] (ع ص، اِ) برده . مذکر و مؤنث در آن یکسان است . (منتهی الارب ). اسیرشده . (از اقرب الموارد). ◄ چوبی که آن را توجبه از جایی بجایی برد. چوب که سیل آن را از شهری به شهری برد. ◄ پوست مار که برافکند او را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
سبی . [ س َب ْی ْ ] (ع مص ) عدو را برده کردن . ◄ سَبْی ْ خمر را؛ خرید کردن آن را تا از شهری بشهری برند یا از جایی به جایی بردن . ◄ سبی اﷲ؛ غریب کردن و دور کردن خدای کسی را. ◄ دل بردن ِ معشوق ْ عاشق را. ◄ سبی الماء؛ کند چاه را تا به آب رسید. (از منتهی الارب ).
سبی . [ س َ بی ی ] (ع ص، اِ) برده . (منتهی الارب ). آنچه اسیر شود و غالباً اَسْر مخصوص مردان و سبی مخصوص زنان است : فعادوا بالغنائم حافلات و عدنا بالاساری و السبایا. ؟ (از اقرب الموارد). ◄ غریب وطن . (منتهی الارب ).