ستیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س تِ) (اِ.) استیر؛ یک چهارم من.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] (ص.) کسی که عیب و خطای دیگری را میپوشاند.
(س تِ) (اِ.) استیر؛ یک چهارم من.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستیر. [ س َ ] (ع ص ) پوشیده . (منتهی الارب ). مستور : عشق معشوقان نهانست و ستیر عشق عاشق با دوصد طبل و نفیر. مثنوی . گفت با هامان بگویم ای ستیر شاه را لازم بود رای ای وزیر. (مثنوی چ خاور ص ٢٥٨). آنچه مقصود است مغز آن بگیر چون براهش کرد آن زیبا ستیر. (مثنوی چ خاور ص ٣٠٢). گوشت افزون نیم من بد یک ستیر هست گربه نیم من هم ای ستیر. (مثنوی چ خاور ص ٣٣٦). ◄ پوشنده . (منتهی الارب ). ساتر : ور در آید محرمی دور از گزند برگشایند آن ستیر آن روی بند. مثنوی . ◄ پارسا. (منتهی الارب ).
ستیر. [ س ِ ] (اِ) رجوع کنید به استیر. پهلوی «ستر» (تاوادیا ١٦٥). در «صد دُرّ نثر» آمده : «هر استیر چهار درم بود چنانکه سیصد دُرّ استیر هزار و دویست درم بود». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بمعنی سیر است که یک حصه از چهل حصه ٔ من باشد و آن به وزن تبریز پانزده مثقال است چه یک من تبریز شش صد مثقال و هر مثقالی شش دانگ، و بعضی گویند ستیر شش درهم و نیم باشد. (برهان ). شش درم سنگ و نیم . (اوبهی ) (شرفنامه ). وزنی باشد که آن را سیر گویند. (آنندراج ). استیر که بعربی استار گویند یعنی شش درم و نیم که چهل یک ِ من بود. استار و آن شش درم سنگ و نیم بود. (فرهنگ اسدی ) (رشیدی ) : زهی بر کمانش بر از چرم شیر یکی تیر و پیکان او ده ستیر. فردوسی . خدنگی که پیکان او ده ستیر ز ترکش برآهخت گرد دلیر. فردوسی . یا رب چه جهان است این یا رب چه جهان شادی به ستیربخشد و غم به قپان . صفار. ده ستیراز این مطبوخ با یک وقیه روغن سوسن و یک وقیه روغن نرگس و یک وقیه و نیم انگبین بیامیزند و حقنه کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اما مقدار [ طعام ] کمترین ده ستیر. (کیمیای سعادت ). سه بدست و نیم درازی او و چهار انگشت پهنا، وزن او دو من و نیم یا سه من کم ده ستیر. (نوروزنامه ). سقنقور بوده ست نه مغز خر به ده من زر ارزد از او یک ستیر. سوزنی . روزگار بیاید که آنچه به درم سنگ است به ستیر گردد و آنچه به ستیر باشد به من گردد. (اسرار التوحید). امااگر جامه خواهد شست او را ده ستیر اشنان تمام است . (تذکرة الاولیاء عطار). گوشت افزون نیم من بد یک ستیر هست گربه نیم من هم ای ستیر. (مثنوی چ خاور ص ٣٣٦).