ستیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) (اِ.)<BR>۱- جنگ.<BR>۲- ناسازگاری، لجاجت.<BR>۳- خشم.<BR>۴- سرکشی، نافرمانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) (اِ.) ۱- جنگ. ۲- ناسازگاری، لجاجت. ۳- خشم. ۴- سرکشی، نافرمانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ستیز. [ س ِ ] (اِمص ) ستیزه . ستیغ. پازند «ستژیدن » (نزاع کردن = ستیزیدن )، افغانی عاریتی و دخیل «ستزه » (مناقشه، نزاع ) «هوبشمان ٧٢٢» (که هوبشمان در آن تردید دارد). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). جنگ و خصومت و سرکشی و لجاجت و خشم و کین و عناد و تعصب و ناسازگاری . (برهان ). تعصب . (صحاح الفرس ). جنگ و خصومت و سرکشی و لجاجت . (آنندراج ) (غیاث ) (جهانگیری ) : همه پهلوانان براه گریز ستادند بر جان ودل پر ستیز. فردوسی . تو خون سر بیگناهان مریز نه خوب آید از نامداران ستیز. فردوسی . شوم پیش رستم بکین و ستیز اگر خیزد اندر جهان رستخیز. فردوسی . چو رستم ورا دید زآن گونه تیز بر آشفت زآن پس بخشم و ستیز. فردوسی . جهان خواستی یافتن خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز. فردوسی . بباید جهاندار [ کیخسرو ] با تیغ تیز سری پر ز کینه دلی پر ستیز. فردوسی . مبین نرمی پشت شمشیر تیز گذارش نگر گاه خشم و ستیز. اسدی . سپاهش همه بد ستوه از ستیز برون رفته هر یک براه گریز. اسدی . مستیز که با او نه برآید بستیز نه تو نه چو توهزار زنار آویز. سوزنی . بسوی من نظری کن که بی سبب با من جهان سفله بکین است و چرخ دون به ستیز. ظهیر فاریابی . الهی ... مرا فرو خواهی گذاشت و نخواهی آمرزید، مرا بستیز ایشان برآور. (تذکرة الاولیاء عطار). چون نداری ناخن درّنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز. سعدی (گلستان ). ستیز فلک بیخ و بارش بکند سم اسب دشمن دیارش بکند. سعدی (بوستان ). شتربانی آمد بهول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز. سعدی (بوستان ). ◄ ظلم و تعدی . (جهانگیری ) : جهان خواستی یافتی خون مریز مکن بی گنه بر تن من ستیز. فردوسی . ◄ (نف مرخم ) ستیزنده . (برهان ) : بود چون غنچه مهربان در پوست آشکارا ستیز و پنهان دوست . نظامی . ◄ (اِ) رشک و حسرت . (ناظم الاطباء) : بروی از گل بموی از مشک نابی ستیز ماه و رشک آفتابی . (ویس و رامین ). دو ماهند اندر این چرخ و دو سروند اندر این بستان که رشک ماه چرخند و ستیز سرو بستانی . مجیرالدین بیلقانی . ♦ پرستیز : به دژخیم فرمود تا تیغ تیز کشید و بیامد دلی پر ستیز. فردوسی . شب تیره لشکر همی راندتیز دو دیده پر از خون و دل پر ستیز. فردوسی . ♦ هم ستیز : شد آوازه بر درگه شاه تیز که هاروت با زهره شد هم ستیز. نظامی .
فرهنگ طیفی واژهدان
ستیزه، مبارزه، جنگجویی، جدل، گیرودار، درگیری، برخورد، دشمنی پرخاش، مشاجره، مناقشه نزاع، منازعه، مرافعه، غائله، دعوا ورزش مایه ستیز، مابهالنزاع، مایه نفاق