سخت کمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخت کمان . [ س َ ک َ ] (ص مرکب ) پهلوان و تیرانداز و شه زور. (آنندراج ). درشت و بی رحم . (ناظم الاطباء) : ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان پهنه بازی و کمند افکنی و چوگان باز. فرخی . ای سخت کمانی که خدنگ تو ز پولاد زآنسان گذرد کز دل بدخواه تو نفرین . فرخی . کآن مرد سوی اهل خرد سست بود سخت کز بهر طمع سست بود سخت کمانیش . ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانه ٔ تهران ). بخت بد ما همی کند سست پیی ورنه تو چنین سخت کمان نیز نئی . مهستی دبیر. در رکابش چو اژدهای دمان بود سیصد هزار سخت کمان . نظامی . سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی . سعدی . گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست . سعدی . ◄ درشت و بی رحم : دیدی که وفا بسر نبردی ای سخت کمان سست پیمان . سعدی . ◄ ماهر در تیراندازی . آنکه کمان را بیشتر کشد تا تیر آن دورپروازتر بود : بسیار بزرگ و دراز است (صنوبر) بحدی که مرغان بر سر آن آشیانه کنند هیچ تیرانداز سخت کمانی تیر بدان نتواند رسانید. (فلاحتنامه ).