سخن سرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخن سرا. [ س ُ خ َ س َ / س ُ ] (نف مرکب ) سراینده ٔ سخن . سخنگو. ناطق . سخنور : ماهی به رو ولیکن ماه سخن نیوشی سروی به قد ولیکن سرو سخن سرایی . فرخی . بر اولیایی و ایام آفرین گویند سخن سرایان از وقت صبح تا گه شام . سوزنی . بسی نماند که بی روح در زمین ختن سخن سرای شود چون درخت در وقواق . خاقانی . این مرد را طوطیی بود سخن سرای و حاذق . (سندبادنامه ص ٨٦). ◄ نغمه سرا. آوازه خوان : هزاردستان بر گل سخن سرای چو سعدی دعای صاحب عادل علاء دولت و دین را. سعدی . خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو. حافظ. ◄ داستان گو. قصه پرداز : فرزانه سخن سرای بغداد از سر سخن چنین خبر داد. نظامی . انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد بپایان . نظامی .